به تو گفتم که دوستت دارم
برایت گر بخواهی میدهم جان
خندیدی و گفتی که عشقم را نمی خواهی
میان آن همه عشق ستم کردی و رفتی
تو آن شب دیدی التماسم را
دل صاف و صدای بی ریایم را
تو قلبم را شکستی
صدایش را تو نشنیدی
چون که می خندیدی
یادم هست آنشب
خواب بر چشمانم نیامد
بغض در گلویم ماند
صدایش در نیامد
و من رفتم زدنیایت
و امسال در کنار سال آن شب
به حرمت سال عشقم نشستم
ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-و فهمیدم تو اندازه اش نبودی ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-

روزی با گل نرگس به سراغت خواهم آمد
با همه سادگی از دیار مهربانی خواهم آمد
مرا که هم پرواز پروانه ای
با دلی کهکشانی خواهم آمد
با گام هایم بی صداتر از بی صدایی
با طلوع بر غروب آفتاب زندگانی
تو میبینی مرا بسویت
عاشقانه خواهم آمد
روزی گفته بودم: به هنگام عبور یک
شهاب آسمانی
کنارت.. ای ستاره خواهم آمد


توي کافه روبروي من نشسته بود...
قهوه خواست...
قهوه ي سياه,
تلخ و بي شکر...
غرق روزنامه بود...سخت سخت...
من,غريق چشمهاش,
سخت تر...
پلک هم نميزدم که ناگهان مباد,
لحظه يي نبينمش که وقت,تنگ بود...
او ولي,بي خيال چشمهاي مست من,
سرد,مثل سنگ بود...
دل به دل که کاش ديده باشد اين نگاه را که اينچنين,
در خيال چشمهاش,انتظار ميکشيد....
حيف! دود قهوه ي سياه و تلخ,روي عينک تميز و ساده اش,
استتاري از بخار ميکشيد....
خم شد و نوشت مطلبي به دست چپ...
روي کاغذي که روي ميز بود...
شوق چشمهاي من چو ماه نو...
تلخي نگاه او,مثل قهوه ي غليظ بود....
قهوه را که جرعه جرعه سر کشيد...
پول ميز را حساب کرد و رفت...
واي!وقت رفتنش به من نگاه کرد...
واي!واي!
اين نگاه عاشقانه ي مرا,گويي انتخاب کرد و رفت...
بي نفس به روي ميز او,تا که خم شدم....
توي چشم من نشست نقش يک,
کاغذي به زير يک چراغ سبز,منتظر!...
دست خط خوشنويس ماهري نوشته بود :
"من يه عاشقم!
هشت شب!
روبروي پارک! پشت نرده هاي باغ سبز,....منتظر!..."........
بی تو هم از لحظه هایم میتوانم بگذرم.......


زيباترين... تو را برای زيبائیات نمیخواستم...
شيرينترين... تو را برای شيرينیات نمیخواستم...
عاشقترين... تو را برای عشقت نمیخواستم...
تو را برای آرامش ابدی میخواستم...
همواره در دو چيز آرام میگیرم...
يکی در گهوارهء مرگ...
يکی در آغوش تو...

