انتظار و انتظار و بازهم انتظار اما فقط بگویی تا ابد می آیی
...میشود تا ابد در انتظارت بود...
بازهم این چنین آشفته ام و می دانم که آرامشی در پی نیست
ای کاش که حتی برای لحظه ای چند آرامشی قبل از طوفان وجودم را فرا می گرفت
بی قرار پرسه می زنم رویاهای شیرینمان را
اما این بار بی حضور تو
عادت کرده ام به این سفر هر روزه ام
این روزها دگر چشمم نمی گرید
این روزها دلم می گرید
کاش کسی بود تا چتری می شد برای دل بارانی من
نمی دانم که دغدغه ذهن تو این روزها چیست
اما مدام دلشوره های عجیب دیوانه ام می کند
سست و خسته و خموده ام
بی اختیار برایت می نویسم
چرا که طاقتی دیگر برایم نمانده است
می دانم که این بار هم پاسخی برای حرفهای من نیست
اما آرام می شوم حتی اگر بدانم که حرفهایم خوانده می شود از جانب تو
حرفهایم بی پاسخ ماند
نگاهم در تاریکی پوسید
و بغض راه گلویم را بست


