می گفتم عاشقم، دوستش دارم و بدون او هيچم و برای او زنده هستم..
او رفت و تنها ماندم ....
زندگی کرد و عشقش را فراموش کرد...
از من پرسیدند از عشق چه می دانی؟ برامون از عشق بگو....
گفتم: عشق اتفاق است بايد بشينی تا بیفتد!!!
گفتم: عشق آسودگيست، خيال است... خيالی خوش...
گفتم: ماندن است ....فرو رفتن در خود است....
گفتم: خواستن و گرفتن و برای خود کردن است....
گفتم: عشق ساده ست، همين جاست دم دست و دنيا پر شده از عشقهای زود....
گفتم: عشق دروغی بیش نیست....

گریه کن ابرک معصوم، زمینگیر شدیم ------ آسمان نیز نشد آیینه دار من و تو
لحظه هایی که به هم رد و بدل می کردیم ------ آخرش نیز نخوردند به کار من و تو
تو چقدر زود بریدی و به من بد کردی ------ دستخوش! همسفر! این بود قرار من و تو ؟
باغ تو مزرعه ی هرزه ترین زمزمه بود ------ مفتکی هم نمی ارزید بهار من و تو
آخرین بیت ببین! قافیهام را باختي ------ هر چه نفرین غزل هست نثارت

