تبليغاتX
برکه ای کوچک يا اقيانوسی بزرگ فرقی نمی کند . زلال که باشی آسمان در توست

هرچه هست ...حرف دل
تاريخ: دوشنبه چهاردهم خرداد 1386 ساعت :7:44 بعد از ظهر

 می گفتم عاشقم، دوستش دارم و بدون او هيچم و برای او زنده هستم..
او رفت و تنها ماندم ....
زندگی کرد و عشقش را فراموش کرد...
از من پرسیدند از عشق چه می دانی؟ برامون از عشق بگو....
گفتم: عشق اتفاق است بايد بشينی تا بیفتد!!!
گفتم: عشق آسودگيست، خيال است... خيالی خوش...
گفتم: ماندن است ....فرو رفتن در خود است....
گفتم: خواستن و گرفتن و برای خود کردن است....
گفتم: عشق ساده ست، همين جاست دم دست و دنيا پر شده از عشقهای زود....
گفتم: عشق دروغی بیش نیست....

 گریه کن ابرک معصوم، زمینگیر شدیم   ------   آسمان نیز نشد آیینه دار من و تو
لحظه هایی که به هم رد و بدل می کردیم ------ آخرش نیز نخوردند به کار من و تو
تو چقدر زود بریدی و به من بد کردی ------  دستخوش! همسفر! این بود قرار من و تو ؟
باغ تو مزرعه ی هرزه ترین زمزمه بود ------  مفتکی هم نمی ارزید بهار من و تو
آخرین بیت ببین! قافیه‌ام را باختي ------  هر چه نفرین غزل هست نثارت

نوشته شده توسط بهنام | موضوع: | لينک ثابت |
© This Template Designed By behnoosh